بغض نجیب

بغض نجیب

21 September 2008

*It Finishes Before It Begins

I said to myself:

It always finishes before it has even begun

Like a scoop of ice cream which used to fall off the corn,

from my nerves hand,

when I was a child

.

Or like a balloon

which always manged to escape in front of my wondering eyes,

finding its way through the sky, reaching the clouds

.

Or like an inviting smile

that I always managed to disguise with a bitter frown,

so he could not realise that I loved him

.

I reminded myself of those children

who never let me join their imaginary playful world...

A battle which I am still trying to win

though we are children,

no longer

.

I reminded myself of the first letter,

I ever wrote

The first letter,

which smelled of love

The first which was the last…

.

I remember, I wrote:

I am writing this letter to you”

To you

Whom I do not know where you are right now

nor I know what you are doing right now

To you

that I love more than anyone I have

so, I am writing this letter to you…

.

I remember that I wrote that letter with two pens,

holding them together,

a green and a red

Somehow that no one would recognise my handwriting

And I signed it with a name which was not mine

I remember that I wrote that letter

at the midst of an early dawn

At the midst of an early pale blue dawn

.

I should have realised that love equalled sin

.

I should have turned my face away from love

The way one would turn from a stranger

I should have covered my ears with hands of denial

I should have known that love equalled sin

.

And then we both turned our faces away from love,

as the strangers would turn

And then we kept washing away the cloths of our hearts

in the stream of denial

Over and over

Until we managed to defeat our hearts for ever a ever

.

And now

With a fake relish,

I am sitting at a dinner table

Despite my unwillingness to sit

Despite my unwillingness to eat

the host keeps on

offering…

.

I love you

Even though I did not say a word to you

but “hello”, occasionally

.

And today I am so thirsty for that “hello”

and desire the quench of hearing that voice

which used to answers back

saying: “hello”

.

Where are you now?

Where are you now?

My heart keeps on asking me

.

Do you still remember the sunny streets of spring

on the way back from school?

Do you still remember the alleyways

which were covered with snow of cold winters?

Do you still remember the footprints of the sun

on the icy pavements?

Do you remember the sun and the snow

which merged with one another

mirroring our desire to meet again?

.

And I

Always alone

And alone

And again alone

And still alone

Keeping worm

with the memories of those freezing days…

.

I wish I did not keep that secret from you

I should have known that tomorrow

would plant you in the desert of denial

It was so bitter without you

When my longing heart was labelled with sin

Where pain was mixed with desire

Amongst the calamity of my lonely life

.

And today

When I glance at yesterday

Asking why happened all that happened

And why did not happened, what should had not happened

And why I did not steal the pen

of the hand of the fate

.

And now at the depth of my loneliness

I am struggling with the dream of a distanced mirage

And the memories of what have never happened

And a heart which has never beat

because of the fear of love

And a face which has never turned red

because it never turned to you

But a face which turned yellow

because of the fever of separation from you

.

And today it has been registered in the book of unrecorded memories

Amongst the pages of an unwritten book

inside the history which has never happened

in the tail of the love story which has never been said

the remain of a desire which has never been believed

a pale desire

a lifeless one

a dumb one

.

And now,

with a virgin body

but a loose heart

I am sitting at the doorstep of a nightmare

Perchance that the infant of my heart

will be played with in a way

that a child would play

with a butterfly...

.

And I am still thinking of the love

which I could have offered you…


19 September 2008

*آنجا که هیچ همه چیز است

وقتی که از زبان هیچ کلامی نمیخیزد
آنگاه که بر دماغ هیچ عطری نمی بیزد

وقتی که در گوش ناله یی هم

هیچ سنگر نمی گیرد
آنگاه که در فردا گلی دیگر هیچ نمیروید

آسمان هم هیچ دیگر نمی گرید

خورشید هم دیگر هیچ نمی تابد

و ستارگان دیگر دزدانه نگاهی هیچ نمیدزدند

آنگاه تنهاییت میشود باورم، ای دوست...ـ

.
آنگاه که زردی خزان سبزینه از برگ بهاران ربوده

و بذری هیچ نمی روید در ماتم مرگ برزیگر عشق

.

و آنزمان که رنگ میبازد

خط نوشته های کودکی زودباور

بر دیواره های کهنه ی خاطره

و دیگر دست تمنا هم نمیکارد نهالی

بر سینه گاه زودباور مهر

.

وقتی که زمان در مسیر شب به آخر میرسد

ولی سپیده یی در راه نیست

و چون خرمن رسیده ی زندگی را هیچ

جز مشتی کاه نیست

.

هنوز هم آیا جای امید باقی است؟

میتوان آیا بزری کاشت

در بزرگداشت برزیگر عشق؟
میتوان آیا که خطی تازه نگاشت

بدیوار کهنه ی دل؟
میتوان آیا امید سایه ای داشت

به زیرخشکیده نهال مهر؟
میتوان سپیده یی جست

درانتهای شب؟
میتوان حاصلی بر گرفت

از پوچی آن خرمن؟

.
هیچ شاید که شروع یک آغاز است

نمیدانم...ـ

درهای جهانی نو شاید بروی تو کنون باز است

نمیدانم...ـ

آنجا که از پرده برون هر راز است

آنجا شروع مسیر نیاز است

شاید...ـ

آنگاه که مرغکان عشق نه در پروازند

برای اوج تو پهنه ی افق همه باز است

میدانی

که هیچ ابتدای هر آغاز است؟


.

14 September 2008

*اشک پروانه

اشک ریز پروانه امشب جای شمع

از پیام مهر شکرخای شمع

گر که سر بگذارد او بر شانه ات

سوزدت یکباره سر تا پای شمع

.................

کجا ست شمعی که تا دورش بگردم

که لبخندش بسازد دردمندم

که من در حج و او در خانه ی خود

طواف خانه اش را میپسندم

......................

شمع ریزد اشک و لبخندش به لب

میکشد آه و کند دودی ز تب

میرود در خواب چون صبح آیدش

می نسوزد دل، نه آتش بر سرش

لیک چون پروانه از اودور شد

از فراق شمع او محجور شد

اشک ریزد همچو شمعی تا بشام

وانگه او سوزد پر و گردد تمام


پروانه فرید

* نا گفته ها

مستم من امشب

مست گفته های زیبایت

آنچه مینشیند بر دل تنگم سخت

در قحط سال محبت

در خشکسال صحرای عشق

در امید سراب محبت

.

سخت مستم من امشب

زعطر سخن گویایت

از شرب گرمی نفس هایت

از طعم بوسه هایت

ز باران نوازشهای کلامت

که آغاز بباریدن کرده کنون

آرام واین چنین مدام

بروی تفزده پوست تشنه ی باورمن

.

مستم امشب مست

به شوق ترشح کلامی تازه بر لبت

به تکرار مزه ی شراب سخن مهرکهنه ات

که میجوشد هنوز

در یاد

گاه با فریاد و گاه

نرم مرمک

در فضای مه آلود خاطرم

.

چون به گفتن زبان گشودی

راز آن عشق همه در کلامت بود

سرّ آن بیان که عشق میفرمود

رمز آن کلام که برعشق می افزود

آن ندایی که زمان نمی فرسود

.

آن سخن ها که گفته یی ما را

وآن سخن ها که گفته یی نه هنوز

"می" پرستم به هرچه بود...

به آنچه خواهد بود...

.

گرچه مستم ولی نیم صبور

می بده، می

که من همی مستم

باده ده

ببین، تهی دستم

لولی ملول و سر مستم

عاشق حرف حرف بود تو هستم

آن کلامی که گفته یی ما را

وآنچه نا گفته یی، شنیدستم...

.

که تو را دوست میدارمت، من هم...

راز نا گفته ات شنیدستم...


پروانه فرید


13 September 2008

*نکند که تو...ـ


YouTube

وحدهو لا الله الا هو

که خدا یکی است و هیچ نیست جز او

.

گویند به حج خانه اش باید شد

با پای برهنه

اندر بیابان

اسود حجرش را طواف باید کرد

بوسه زنان

لبیک گویان

.

گویند بسوی او نماز باید کردن

در خلوت راز بر او نیاز باید کردن

با دیده ی تر

.

گویند که شمع معبدش باید شد

پروانه صفت

سوخته پر

باخته سر

.

امّا این دل عشق زده

سوی تو گزارد سر حاجت به نماز

با سوز و گداز

.

امّا دل من
از طواف خانه ی تو نمیآید باز

با غمزه و ناز...

با قصه ی عشق تو کند راز و نیاز

با نغمه ی ساز...

.

سر ز سجده ات نمیدارد فراز

شاید که تو را جوید دراین پرده ی راز

شاید که تو را

تو را...

پس تو این پرده برانداز

این نرد بباز...

ساز دل را بنواز

.

گویند که نامه به نام او

آغازباید کردن

با سپیده

در مقدم طلوع

در مغرب و در لحظه ی عشا

بسوی درگهش سجده ی نیاز باید کردن

.

ای تو خاک درت سجاده ی نماز من

ای تو آرامگه نیاز و بتکده ی رمز و راز من

ای تو صبح امید و هم غربت شام دراز من

.

همسفر شام غریبان من
ای تو هم زمان و

هم صاحب زمان من

.
تو قبله گاه ثنای منی

چرا ؟

تو ذکر لحظه ی دعای منی

چرا؟

نکند که تو...

که تو...

.

گویند از او خواه هر آنچه طلبی

گویند از او طلب هرآنچه خواهی

گویند که حاجتت روا میکند او

گویند که زخم دل دوا میکند او

گویند دوای مبتلا میکند او
گویند که از غمت رها میکند او

هیهات براین گفته

چه ها میکند او...

هم این کند و هم آن...
آنچه خواهد...

کند او...

.

امّا که بجز تو دل نمیجوید هیچ

غیراز تو ز تو

هیچ نمیخواهد هیچ

گر این کند و گر آن

نمی ترسد هیچ

هر آنچه کند او

نمی پرسد هیچ

.

تو باده ی تلخ و من شدم باده پرست

هر چیز که گفته اند از روز الست

در گوش من آن نیست

ولی نام تو هست

پای دل من هست به زنجیرتو بست

.
گر باز کنی دوباره آید به قفس

.

گویند مرید او شو...

گر مرادش طلبی

گویند فدای جان او شو...

اگر جان طلبی

گویند که عاشق شو...

تا که معشوق شوی

گویند پیمانه ی دست او شو...

گر می طلبی

.
گویند که در خواب نبینیش

که در بیداری

گویند که آن جام ننوشیش

تو در هشیاری

.

گویند که مست جام او شو

گویند که خود شکن، سبو شو

از خود تهی و کأس او شو

گویند ز خود گذر

تو او شو
.

گویند که نابود شو از خود بودن

گویند مباش...

جز به بودش بودن

گویند ز خود گذر...

هم او شو

چون قطره بخاک تر فرو شو

.

امّا چو شوم مرید؟

مریدم بر تو

چون جام ستم از او؟

که مستم از تو

چون جرعه کشم؟

که می پرستم بر تو

نابود به بود او؟

که استم از تو

بر او ببرم سجده؟

بت پرستم بر تو

هرچیز که هست

نی پرستم جز تو

خاموش دمی

که مست مستم بر تو

او ساحل و من...

غرقه هستم در تو

.

برگو چه کنم

که "می" پرستم بر تو

پندم بده ای دوست

که نیست هستم بی تو

.

نکند...
نکند خدای نیستم... جز تو...

نکند که تو...

خدای منی!؟؟؟

.

31 August 2008

*او کیست که میزند بر در؟

و آنگاه به ناگاه

صدایی درفضای خالی خانه پیچید

نه...

در خلوت دل بود که طنین آویخت

به ساعت چند دقیقه بعد از چند

به روز بعد روز ماه افتاده اندر نیش عقرب

بسال سالهای مانده در بند

.

در باز کردم برویش

تا که دیدم او را روبرویم

بنشست با من

و گفت نکته به نکته

تا که نظری کرد

چهره به چهره

گاه به گفت و گاه بر گویم

.

نمیدانم چه شد

که قصه ِ غصه ها ناگاه آغاز شد

نکته ها ی نا گفته

خاطرات پوسیده و ناسفته

دوباره گویی جوانه یی تازه روییده بود بر کویر دل

.

آنگاه گفتیم و شنیدیم و دوباره باز گفتیم

آنگاه بسیار خندیدیم و گاه هم سیل اشک

به صدای بلند

و گاه پنهانی

وگاه در خلوت

.

و آنگاه نفس ها به شماره افتاد

در قفس

گاه در این هوس

که باز بشنود صدای در را

و از پشت در

زمزمه های تو آغاز شود

که باز همی گوید

از رازها...

از نیازها...

.

و آنگاه به خود آمدم

که دیگر نفس بر نمی آمد

مگر در بازدم پیامی از سوی تو

.

و آنگاه دانستم

چه آسان میتوان به آتش سپرد

دل پوشالی را...

.

آه...

آه... که دیر است دیگر

برای انکار...

آه...

که تنور نفس اکنون

در گرو طعم نفس های تو است

و روزهاست که میرود اکنون

که سرد است این تنور...

.

بزن بر در

بزن بر در...
آه...
یکبار دگر...

.